الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )
475
الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )
( 1 ) گوشت خوك مىخورند ؟ گفتم : نه بلكه دست به آن نمىزنند ، فرمود : باكى ندارد ، به مادرت توجه كن و به او احسان نما و چون او بميرد او را به ديگرى مگذار و تو خودت به كارهاى او قيام كن و وسائل او را فراهم آور و به كس خبر نده كه نزد من آمدى تا آنكه در منى نزد من بيائى ان شاء اللَّه ، گويد : در منى نزد آن حضرت رفتم و مردم دور او جمع شده بودند و او هم به مانند يك معلم كودكان با آنها رفتار مىكرد ، اين يك پرسشى مىكرد و آن يك چيزى مىپرسيد ، و چون به كوفه برگشتم ، به مادرم مهربانى مىكردم و به دست خودم به او خوراك مىدادم و جامه و سر او را جستجو مىكردم و جانوران او را دور مىكردم و به او خدمت مىنمودم . مادرم به من گفت : پسر جانم ، تو با من چنين رفتار نمىكردى آن وقت كه هم كيش من بودى ، پس اين چه خوش رفتارى است كه از تو مىنگرم از وقتى مهاجرت كردى و در دين حنيف اسلام در آمدى ؟ گفتم : يكى از فرزندان پيغمبر به ما چنين دستور داده ، گفت : اين مرد ، پيغمبر است ؟ گفتم : نه ، پيغمبر زاده است ، گفت : پسر جانم ، او پيغمبر است ، اينها سفارشهاى پيغمبران است ، من گفتم : اى مادر ، به راستى مطلب اين است كه پس از پيغمبر مسلمانان پيغمبرى نيست ولى اين پسر آن پيغمبر است ، گفت : پسر جانم ، دين تو بهترين دين است ، آن را به من عرض كن ، من آن را به او عرضه كردم و او هم اسلام آورد و من دستورهاى اسلام را به او آموختم و او نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء را خواند ، سپس در شب براى او عارضهاى رخ داد و به من گفت : اى پسر جانم ، آنچه بر من آموختى برايم اعاده كن ، من براى او باز گفتم و او بدان اعتراف كرد و مُرد و چون صبح شد همان مسلمانان بودند كه او را غسل دادند